السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
347
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
از آن طرف مادر موسى او را در صندوق نهاد و وى را در رود نيل انداخت و اين امر وقتى واقع شد كه كودك سه ماهه بود و تا سه ماه از شير مادر تغذيه كرده بود . فرعون در آن زمان داراى يك دختر بود و به جز او فرزندى نداشت و آن دختر كه نزد وى بسيار عزيز بود داراى بيمارى برص شده بود و پزشكان مصر و جادوگران گفته بودند كه فقط بوسيلهء چيزى بهبود مىيابد كه از دريا يافت مىشود و شبيه انسان است و بايد از آب دهان او به زخمهاى پوست دختر ماليده شود تا درمان بيابد و آن شىء در فلان روز و فلان ساعت روى آب مىآيد . وقتى كه روز دوشنبه فرا رسيد فرعون و آسيه در كنار نهر منتظر بودند ، دختر آنها با كنيزانش آمد و در كنارهء نيل مشغول بازى شد ، در همين وقت صندوق موسى نزديك آنها رسيد و كنيزان آن را از آب گرفتند . آسيه نزديك شد و از شكاف صندوق نورى را ديد كه هيچ كس جز او آن را نمىديد چون خدا اراده كرده بود كه او را با هدايت خويش اكرام كند . آسيه صندوق را گشود و ناگهان آن نور را ميان چشمان كودك مشاهده كرد و ديد كه كودك انگشت ابهام خود را مىمكد و از آن شير بيرون مىتراود ، به محض ديدن او خداوند محبّت او را در قلب آسيه قرار داد و فرعون نيز با ديدن او به او علاقهمند شد ، وقتى او را بيرون آوردند از آب دهان او به زخمهاى پوست دختر فرعون ماليدند و زخمها بهبود يافت ، آسيه نيز او را به بغل گرفت ولى گمراهان از اطرافيان فرعون به او گفتند : ما مىپنداريم اين همان كودك بنى اسرائيل است كه تو بدنبال او هستى ، پس فرعون تصميم به قتل او گرفت ، امّا آسيه از او خواست كه آن كودك را به وى ببخشد و فرعون چنين كرد و موسى در دامان فرعون و آسيه رشد كرد و به جوانى رسيد و بر اسب او سوار مىشد و مردم او را موسى بن فرعون مىناميدند ، روزى فرعون سوار بر اسب بود و موسى هم بدنبال او اسب مىراند ، ناگهان موسى از فرعون عقب ماند و به زمين گل آلودى رسيد كه به آن منف مىگفتند ، در نيم روز وارد آنجا شد در حالى كه دكانها و بازار آنجا بسته بود و هيچ كس در راه ديده نمىشد و خداى تعالى در اين رابطه مىفرمايد : عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها [ 1 ] ، در آنجا دو مرد را در حال نزاع ديد
--> [ 1 ] سوره قصص ، آيه 15 .